چه فرقی میکند که ادم ها چه فکری درباره ی تو داشته باشند مهم خدایت است که قبولت داشته باشد

روزی که آغاز شدم دراین دنیای مجازی

گمان میکردم تا بی نهایت ادامه داشته باشم

اما امروزدلم از من میخواهد 

که اینجا راترک کنم

هرچندسخت است برای انگشتانم

وقتی دیگر نمیتوانند کلمات را بنویسند

هرچند دلم برای تمام آنها که نه دیده بودمشان

ونه میشناختم تنگ می شود

اما باید بروم....

حتما مهربانی تمام دوستان مجازی را دربقچه ای پیچیده

ودرچمدان قلبم قایم میکنم وهرروز خاموش و بی صدا

به آنهاسرمیزنم.

تاعبوری دوباره تنهاشادی و موفقیت شمارا آرزومندم

 

                                                التماس دعا«رادمهر »

روزی پدری هنگام مرگ گفت:

فرزندم تورا سه وصیت دارم و امیدوارم که به این وصیت ها توجه کنی.

1-اگر خواستی ملکی بفروشی ابتدا دستی به سرورویش بکش و بعد آن را بفروش

2-اگر خواستی قماربازی کنی سعی کن با بزرگترین قمار باز شهر بازی کنی

3-اگرخواستی سیگاریاافیونی شروع کنی با آدم بزرگسالی شروع کن

مدتی پس از مرگ پدر پسرتصمیم گرفت خانه پدری را بفروشد

پس به نصیحت پدر آن ملک را سروسامان داد پس از اتمام کار دید خانه بسیار زیبا شده و حیف است آن را بفروشد پس منصرف شد.

بعد خواست قماربازی کندپس از پرس و جوی فراوان بزرگترین قمار باز شهرراپیدا کرد.دید اودرخرابه ای زندگی میکندعلتش را پرسید گفت:همه دارایی ام را در قمار باخته ام.درنتیجه به عمق نصایح پدرش پی برد.

اومی خواست با مردپنجاه ساله ای که پدر دوستش بود دود را شروع کندو شروع هم کرد واتفاقا معتاد قابلی هم شدوخراب کرد داستان مارو رفتenlightenedsadfrown

برای ملاقات شخصی به یکی ازبیمارستان های روانی رفتیم

بیرون بیمارستان غلغله بود.چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند.

چند راننده مسافرکش سر مسافرباهم دعوا داشتندو بستگان یکدیگر را مورد لطف قرار میدادند.

وارد حیاط بیمارستان که شدیم دیدیم جایی است آرام و پردرخت.بیماران روی نیمکت ها نشسته بودندوبا ملاقات کنندگان صحبت میکردند.

بیماری از کنار ما بلند شدوباکمال ادب گفت:

من میروم روی نیمکت دیگری مینشینم تا شماراحت باشید.

پروانه ی زیبایی روی زمین نشسته بود و بیماری پروانه را نگاه میکردونگران بودکه زیرپا له شود.آمدوپروانه را برداشت و گذاشت کف دستش تا پرواز کندوبرود.

مابالاخره نفهمیدیم که بیمارستان روانی اینور دیوار هست یا آن ور دیوار

این متن رو ازبالابه پایین و از پایین به بالا بخونینن ببینین نوع گفتار چقدر باهم فرق میکنه

امروزبدترین روز بود

وسعی نکن منو متقاعدکنی که

درهرروزی یک چیز خوبی پیدامیشه

چون اگه بادقت نگاه کنیم

این دنیا جای وحشتناکیه

بااینکه

بعضی وقتایه اتفاق خوب هم میوفته

شادی و رضایت همیشگی نیستند 

واین درست نیست که

همش به ذهن ودل ماربط داره

چون

مامیتونیم شادی واقعی روتجربه کنیم

فقط وقتی دریک محیط خوب باشیم

میتونیم خوبی رو خلق کنیم

مطمین هستم توهم موافقی که

محیطی که توش هستیم

تاثیرمستقیم داره روی

رفتارما

همه چیزدرکنترل نیست

وتوهرگزازمن نخواهی شنیدکه

امروز روز خوبی بود

حالا ازپایین بخونید

 

 

 

آنها که به بیداری خدا ایمان دارند 

راحت تر میخوابند

شب خوش